سوی نومیدی مرو خورشیدهاست ، آمنه شامخی ، دهمین یادمان

خبرها و مقالات

 @iranfardamag

 حرف زدن از امید و ایران، این روزها انگار سخت ترین کار دنیاست. اصلا یک جور دلگیری تصویر آینده تار و مبهم شده است. من هم که خارج از ایرانم هیچ دوست ندارم مثل یک بی درد خارج از گود برای دیگران نسخه بپیچم، اما در این روزهای سالگرد با خودم فکر میکردم اگر ده سال پیش در آن روزهای کذا آن اتفاقها نمی افتاد و آنطور نمی شد، امروز مادرم چه کار می کرد؟ اگر باباعزت بود حالا چه میگفت؟ اگر آقا هدی بود چه برنامه ای می داد؟

▪️ مخصوصا توی این دو سال اخیر چندین بار با خودم گفته ام خوب شد نیستند که این اوضاع را ببینند. با خودم فکر می کنم اگر آنها بودند الان غصه نمی خوردند؟ دلشان نمی گرفت؟ -چرا راستش مطمئنم ته دلشان خیلی ناراحتی داشتند توی این اوضاع. -حرص نمی خوردند؟ -آن هم مطمئنم بسیار. (مخصوصا باباعزت. با آن شیوه ی حرص خوردن خنده دارش که همه ی ما را وسوسه میکرد حرصش بدهیم.) مطمئنم خیلی حرص می خوردند. -دلشان نمی سوخت از این همه زحمتی که اینطور به تاراج رفته؟ چرا قطعا دلشان خیلی بیشتر از من می سوخت. اما هرچقدر فکر میکنم نمیتوانم ناامید و سرخورده تصورشان کنم. -چرا؟ شاید آن روزهایی که آنها دیده اند اینقدر ناامیدکننده نبوده و برای همین من این تصویر را ازشان ندارم؟ واقعا نبوده؟ دهه ی چهل و پنجاه با آن همه خفقان و مبارزه و زندان، زمان انقلاب و جنگ و زندان های بعد از انقلاب و تهمت و افترا و هشتاد و هشت و… سخت نبوده؟ ناامیدکننده نبوده؟ -حتما بوده، قطعا بوده.

اما، این آدمهایی که می گویم توی تمام آن روزها یک جوری از پس ناامیدی برآمده اند. پا شدند یک کاری کرده اند. هر کار کوچک یا بزرگی که از دستشان برمی آمده. زمان جنگ، از درِ کمپ‌های کمک‌رسانی راهشان نمی‌دادند و اینها از دیوار می رفتند تا بالاخره یک کمکی کنند. با دوستانشان گروه مطالعاتی راه انداختند، توی زندان کلاس فرانسه و تاریخ و قرآن راه انداختند، سرود خواندند، جشن گرفتند. رفتند سیستان بلوچستان تا به درد آدم ها کمک کنند. کتاب خواندند تا از تجربه ی تاریخی ملتهای دیگر یاد بگیرند. کلاس گذاشتند و با جوانترها حرف زدند. پا شدند یکی یکی رفتند در خانه‌ی خانواده ی زندانیان و همدردی کردند. نصفشان را زندان کردند، این دیگریها راه افتادند به اعتراض مدنی و کار فرهنگی. صندوق خیریه زدند. برای مشکل فلانی پول جمع کردند. هوای امید را در دل دوستان و اطرافیانشان داشتند. برای بردن غم دوستانشان شعر گفتند و نقاشی کشیدند و آهنگ ساختند. کار خیر کردند، شرکت زدند، برای محیط زیست کاری کردند، برای کودکان کار کلاس گذاشتند، محصول ایرانی خریدند و حمایت کردند، کیسه ی پارچه ای استفاده کردند، رفتند لب دریا زباله جمع کردند، دستمزد کارگری را بیشتر دادند، اجاره‌ی مستاجری را کمتر گرفتند و صد کار دیگر. میخواهم بگویم کارهای خارق العاده نه ها، فقط اینکه ننشستند، نا امید نشدند، قدمی برداشتند.

می دانم اگر بودند نمی نشستند مثل من توییتر بخوانند و به بدی اوضاع زیرلب فحش بدهند. می دانم نمی نشستند با دیدن کلیپهای امیدوار سال 88 و 92 و حتی 96 غصه بخورند که چقدر از دست دادیم. مطمئنم اگر بودند همین امروز عصر یک برنامه ای به پا می کردند که یک کار تازه ای بکنند. درد و غصه و ناراحتی و سرکوب کم داشتند؟ -نه اصلا. هزار مشکل داشتند هر کدامشان. اینها انگار مومن بودند به این ایده ی غیر منصفانه که وقتی اوضاع خراب است، اتفاقا کارهای بیشتری میشود کرد. از دل هر خرابه ای آبادی های بیشتری می شود پدید آورد تا در دنیایی که همه چیز خوب است.

وقتی غصه زیاد است، یعنی پتانسیل شاد کردن آدم ها هم بیشتر است. اصلا خیلی ها در نسل پدر و مادرهای ما این حال را دارند، شاید چون انقلاب و جنگ و سالهای بعد از جنگ را دیده اند. شاید چون تاریخ ایران و تاریخ رشد تمدن در اروپا و آمریکا را بیشتر از ما خوانده اند. شاید چون یاد گرفته اند تا بوده و همین بوده و خواهد بود. شاید بلدند که به این تلخی هایی که صاحبانِ بی خردِ قدرت به زندگی هامان انداخته اند به چشم امتحانِ صبر و امید نگاه کنند. انگار خوب می دانند هزاری مثل این آمده و رفته و آخرش چیزی که می ماند، عشق و همدلی و کمکهای ما به همدیگر است. اینها خوب یاد گرفتند که “به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل”، به از ناامیدی، به از یک سره گلایه و شکایت کردن.

▪️ این آدمها که میگویم قهرمان نبودندها. آدمهای خیلی معمولی بودند. من ناراحتی و عصبانیت و بی حوصلگی و حرص خوردن و دعوا کردنشان را هم دیده ام. شوخی و جوک گفتن و اشتباه کردن و پشیمانی و گریه کردنشان را هم دیده ام. درست مثل همه ی ما. اما کنار اینها امید هم نعمت بزرگی است که توانش را بهمان داده اند. امید را باید پیدا کرد. باید ساخت.

 این روزها سخت است حالمان خوب باشد. سخت است امیدوار باشیم. هنوز سختی تحریم ها و کرونا با ماست و مواجهیم با منظره ای از جنگ صاحبان قدرت که بی رودرواسی تر از هر بار توی چشممان زل زده اند و داد می زنند که فقط خواست آنها مهم است. اما همین است! امیدی به بهبود از سوی آنها نیست. خودمان باید دست هم را بگیریم. خودمان باید هوای هم را داشته باشیم. باید به خودمان امیدوار باشیم. به این همه توان و عشقی که در ما هست. به این همه کاری که می شود بکنیم. باید در تلخی همین روزها آستینها را بالا بزنیم و یک کاری کنیم. هرچند کوچک. کمکی بکنیم، هرچند ساده. باید امید را از همین خاکستر متولد کنیم. بدون اتکا به هیچ کس دیگری. بدون هیچ کاندیدا و شعاری. فقط از درون خودمان.

اگر مادرم و باباعزت و آقا هدی امروز بودند مطمئنم کار کسانی مثل اسماعیل آذری را می ستودند. مطمئنم مادرم در دلش بسیار به زینب و یحیی به خاطر خانه ی عماد افتخار می کند. اگر امروز بود هم شاید در مدرسه ی کودکان کار فیزیک درس می داد، یا جمع کرده بود رفته بود سیستان و بلوچستان کمک فیروزه و هدی و عمه دره، یا مثلا کرمانشاه کمک نرگس کلباسی. مطمئنم اگر بودند لبخند می زدند، یک جوری، از یک روزنه ای بالاخره امید را پیدا می کردند و بزرگ می کردند و پخش می کردند.

 هاله سحابی ، آمنه شامخی