«نبرد میهنى» ، ادیب برومند

خبرها و مقالات

اى جوانان! نیست ایران را ز بدخواه ایمنى
قد برافرازید در راهِ نبردِ میهنى

گاهِ آسایش نباشد، موسم جنگ است، جنگ!
جنگ را آماده باشید! اى به نیروها؛ غنى!

کى توان خواندن بشر صدام را؟! کاهریمن است
گلشنى را گلشنى خوان، گلخنى را گلخنى!

آنکه چون دیوانهٔ زنجیربگسسته به قهر
راند لشکر سوى ایران با سلاح دشمنى

گرگ خون‏‌آشام تازى زان‌سوى اروندرود
سوى ایران حمله آورد از پى شیر اوژنى

از جهالت بى‏‌خبر کاندر قمار کارزار
شیر را از گرگ لغو است انتظارِ کم‏زنى

سخت نَبْوَد گر خروسى با خروس آید به جنگ
لیک در پیکار شاهین چند یابد ایمنى؟

رستمى باید که جوید جنگ با اسفندیار
ورنه ارجاسِب کجا و صولت رویین‏تنى؟!

هم‏نبرد کشور ایران کجا باشد عراق؟
غیر نسْتیهَن که برتابد نهیب بیژنى؟

اختلال کار ایران تازیان را غرّه کرد
تا که بر ما تاختند از خُفیه‏‌گاهِ رهزنى

بى‏محابا سوى ایران‌مرز روى‏‌آور شدند
همچو بر انبار گندم؛ موشهاى خرمنى

از عراق آمد سپاهى سوى ایران؛ کینه‏‌جوى
در زمین و آسمان؛ آمادهٔ بنیان‏کنى

مردمِ غیر سپاهى را به بمباران گرفت
شرم ننمود از بتر کارى بدین مستهجنى!

این سرِ نخ در کف ارباب صدام است و بس!
آنکه باشد باب وصفش هجوهاى سوزنى

دارد این جاهل عرب در راه مجد تازیان
دعوى برتر نژادى همچو گرگ ژرمنى

گرچه در بغداد شد فرما‏نروا، فرمانبر است
گه ز روسى، گه ز آمریکایى و گه لندنى

گرچه سربازان تازى سوى ایران تاختند
سخت چون اهریمنانى گرمتازِ ریمنى

لیک نیروى مدافع؛ رستم‏‌آسا در نبرد
ساخت دشمن را زبون چون پیر زال شیونى

خلق ایران جمله دفع دشمنان را یکدلند
مسلم و گبر و یهودى همچو ترسا ارمنى

دشمن ایران که باشد؟ خشک‏‌مغزى نامراد
شهره در ناپاکى و نامردى و تردامنى

گر بُوَد خشنود کاندر قصر شیرین رخنه کرد
خُرد سازند استخوانش تا شود پرویزنى

آفرین بادا به خرمشهر! کز ایثار خون
گشت «خونین‏‌شهر» نامش در نبرد برزنى

شهر آبادان که شد محصور آتشبار خصم
سخت پابرجاست اینک همچو کوه آهنى

آفرین بر شهر دزفول! آنکه گر کوبیده گشت
گاهِ جانبازى نداد از کف ثبات هاونى

آفرین بر جان‏فشان سرباز! کاندر راه جنگ
بر تنش پیراهن از غیرت نماید جوشنى

بر عشایر وان سپاه پاسداران صد درود!
کآهنین چنگند؛ چون شیران دشت ارژنى

دست حق پشت و پناه جمله سربازان ماست
کز دل و جانند کوشا در پى خصم‏افکنى

بر شهیدان وطن بادا درود بى‏شمار!
مینوى مردان جاویدان به والا مسکنى!

بارى اى ایرانیان! گردیده خوزستان ما
سر به سر آماج حقد و کینه اهریمنى

دفع دشمن کرد باید با نوآیین سازوبرگ
پیش از آن کز شاخ نصرت میوه یابد چیدنى

ریخت باید بر سر خصم دغل بارانِ تیر
چون تگرگِ سرشکن؛ ریزان چو برفِ بهمنى

باید آوردن برون از روزگارِ وى دمار
چون که گشت این مار قتّال اژدهایى کشتنى

راند باید هر تجاوزپیشه را از پیشِ روى
با گران مشت و گران تیپا و پشتِ گردنى

تا بداند مى‏درندش آخر از دندان و چنگ
با دم شیر آن که بازى سر دهد از کودنى

طالع بدخواه ایران تیره‏گون بادا ادیب!
تا بود بر طاق گردون مهر و مَه را روشنى

تهران، دى ماه ۱۳۵۹