واویلا ، منیر طه

خبرها و مقالات

برای ساقه های سبز

واویلا

آتش به دشتِ گندم افتادست
واویلا
خونِ شقایق در خُم افتادست
واویلا
تیغِ هِلال داس و یال و بالِ خرمن کوب
با مردمِ نامردم افتادست
واویلا
دیدی چه بی رحمانه میروبد برونش را
دیدی چسان خصمانه میکوبد درونش را
دیدی چه آسان می درد پیراهنِ گل را
می درّد و می افشرد اینمایه خونش را

بنگر غریوِ ساقه های سبزِ گلگون را
بنگر تو عصیان و هَرای نایِ پرخون را
گویی گلوگاهش به نیش کژدم افتادست
اندام تُردش زیر نعلین ِسُم افتادست
واویلا
دیدی هراس خفته در چشمِ حبیبان را
دیدی هرای و وایِ پایِ بی رکیبان را
گمگشتگانِ روی دریا را و صحرا را
دیدی نصیبِ سینه سوزِ بی نصیبان را

سرخ است صحرا، بوی خون می آید از دریا
هرگز نخُسبد خون که بیدار است در رگها
فریاد گمنامان مپنداری گُم افتادست
واویلا
ای آشیان بی پناهِ خسته و رنجور
ای بر در و بامت خزیده نعشِ جغدِ کور
دیری نپاید طعمۀ کفتار میگردد
پایش لب گور است و جانش بر لب تنبور