پاسخ بر یادداشتی درسایت مصطفی تاجزاده باعنوان ، دشمني با امريكا و نبود دموكراسي* نورالدین غروی

خبرها و مقالات

تا این حد آشفته اندیشی  ، امپایر زده گی و یکسونگری  براستی شگفت انگیز است

نویسنده ادعا می کند «آمریکائی ها در ۱۹۷۵ از ویتنام عقب نشینی ! کردند»

عکس خیلی معروف هوبرت ون اس Hubert Van Es عکاس-ژورنالیست هلندی که او را در تاریخ عکاسی جهان ماندگار کرد را نه این فرد نه جنگ طلبان آمریکائی هرگز نمی توانند از صفحات تاریخ پاک کنند .

آمریکائیان و عوامل ویتنام جنوبی شان از پشت بام ساختمانی درنیم مایلی سفارتخانه شان در سایگون ، درست یک روز پیش از سقوط سایگون به دست نیروهای ویتنام شمالی فرار کردند .

بنا بر این عکس ، فراریان آنچنان شتاب و ترس داشتند که از نردبانی خود را به هلیکوپتر می رساندند که برخی ها از از پاهای هلیکوپتر آویزان شدند و چون هلیکوپتر شتاب در پرواز داشت چند نفری هم ازاین آویزان شده ها  سقوط کردند و مردند .

برای آگاهی آن دسته از روشنفکرنمایانمان که منبع دانش و فلسفه و تاریخ و خبرشان و کلا تمامیت هستن اندیشه ورزی شان تنها و تنها از غرب است اشاره می کنم که فرماندهی این عملیات شکست و فراری دادن آمریکائی ها با ژنرال نگوین جیاپ Vo Negouyek Giap  بود . همو که بیست و یک سال پیش از آن  هم در نبرد معروف دین بین فوDien Bien Phu  در ۱۹۵۴ فرانسوی ها را شکست داد و فراری شان کرد  .

آن روز تاریخی ژنرال فرانسوی فرمانده عملیات کشتار ویتنامی ها که تمایلی هم به استفاده از سلاح اتمی برعلیه آن ها داشت  با لباس تشریفاتی در فرودگاه نظامی  منتظر رسیدن هواپیمائی از پاریس بود که نشان شجاعت و مدال و حمایل برای برای پیروزی هایش می آورد ، که آن بخت برگشته ناگزیر شد با همان هواپیما از ویتنام فرار کند  .

گرچه تاریخ دانان نظامی گری ژنرال جیاپ را یکی از برجسته ترین فرماندهان نظامی تاریخ می دانند و گرچه اوریانا فالاچی کلی زحمت کشید تا مصاحبه ای از او بگیرد و ستایشگرش شد ولی ما ایرانی ها تا ژنرال دوایت آیزنهاور و ژنرال داگلاس مک آرتور وژنرال جرج پاتن و مانندگانشان را داریم چه نیازی به این زرد پوست آسیائی چشم بادامی ناغربی  و مانندگانشان داریم که از او ذکری بیاوریم و کلمه قصاری نقل کنیم  .

خفت شکست فاجعه بار و فرار آنچنان بر روح جمعی آمریکائیها اثر گذاشت که گمان می رفت که دیگر هرگز دست به هیچ جنگی نخواهند زد .

ولی فسوسا که کنسرن های جنگ ابزار سازی تشنه پول ، تشنه خون هم بودند و همین جرج بوش پدر را به تشویق صدام به اشغال کویت واداشت که وقتی صدام شیخ کویت را به عربستان فراری داد و آن سرزمین که پیش از تقسیم آسیای غربی بدست سایکس – پیکو که بخشی از سرزمین عراق بود ، را به عراق وصل کرد بعنوان ناجی به عراق لشگرکشی کند و آن جمله معروف را به مردم آمریکا که جنگ و آدمکشی در DAN (دی ای ان) شان نهادینه است ، بگوید : ما می رویم تا سیندروم ویتنام را زیر شنهای عراق دفن کنیم  .

باز این نویسنده علت فاجعه اقتصادی ویتنام پساجنگ را باورهای مائوئی آنها می داند نه بلائی که آمریکائی ها با کشتن تا چهار میلیون نفر از آنان و به جا گذاشتن زمینهای براستی سوخته با انواع بمبهای شیمیائی که هنوز هم از مردم در آنجا قربانی می گیرد ، بر سرشان آوردند.

آن روزها حتا خود جانیان آمریکائی مانند سناتور خیلی فقید جان مک کین ، که در سمت خلبان تا توانست آدم کشت و بمب های شیمیائی بر سرشان ریخت ، هم  میگفتند که شالیزارهای ویتنام (برنج در ویتنام مانند نفت در ایران بود) تا صد سال دیگر زایا و بازده  نخواهد بود . ولی آن ویتنامی های استالینیست در کمترین زمان رکورد بازدهی شالیزارها را شکستند و به ۲۷ تن برنج در هر هکتار دست یافتند و با افزودن دیگر تولیدات کشاوری مانند قهوه ، ذرت  و کاساوا و نیز الوار از جنگلها بخش کشاورزی شان که بیش از چهل درصد نیروی کار را مشغول می کند ، تنوع بخشیدند.

آقای نویسنده افاضه می فرماید که از وقتی ویتنام رابطه اش را با جهان گشود به راه توسعه افتاد.  

پناه بر خدا!  یکی بپرسد این خارج یا این جهان از دید شما کجاست ؟  گفتمان او با ترامپ و نئوکانها و وال استریتی ها هیچ مو نمی زند  .

وقتی اینها می گویند اینترنشنال کامیونیتی ، جهان آزاد ، خانواده ملل ، یا جهان ، ما می دانیم که اگر حتا خیلی خوش بینانه و گشاد دستانه برخورد کنیم و برخلاف فتوی ساموئل هانتینگتون اروپای شرقی را هم به این کلوپ جهانخواران بیفزائیم ، جمعا چهارده و سه دهم ۳/۱۴ درصد جمعیت جهان را در خود خواهد داشت که آمریکا ، کانادا و همه اروپا را در بر می گیرد .

آن ۸۵٪  جمعیت جهان و ۱۵۴ کشور عضو سازمان ملل که نیکبختی غربی بودن را ندارند ، اصلا در این جهان وجود خارجی ندارند ! نهایتا اگر خیلی خوشبخت باشند و در هنر دم تکان دادن استاد باشند  جزو درجه دوم ها وارد چرتکه می شوند .

بقول میت رامنی کاندیدای ریاست جمهوری که در تبلیغات انتخاباتی اش در 2008 گفت : تقدیرآمریکا این نیست که قدرتی برابر و متوازن بین قدرتهای دیگر در جهان باشد . این قرن باید قرن آمریکا باشد ………. در قرن آمریکا ایالات متحده دنیای آزاد (منظوراروپای غربی) را هدایت می کند و دنیای آزاد هدایت سایر کشورهای جهان را بر عهده دارد  .

آیا این نویسنده می داند که چین با همه دشمنی های ویتنام که برخاسته از توطئه های آمریکا بود وهست ، همین سال گذشته پس از کره جنوبی بیشترین سرمایه گذار در ویتنام بوده است ؟ و نیز در پیروزی بر فرانسوی ها و آمریکائی ها حتا از شوروی بیشتر به ویتنامی ها یاری رساند ؟

در همه بیست سال پس از فرار آمریکائی ها ووحدت دو ویتنام و قطع رابطه با دشمن فراری ، کمک های چین و شوروی (تا ۱۹۹۱) بود که ویتنام را قادر ساخت تا بسرعت باور نکردنی ویرانی ها را آباد کند و اقتصادش را با متوسط شش در صد به جلو ببرد  .

و وقتی در سال ۱۹۹۵ رابطه با آمریکا برقرار شد سفیر آمریکا در هانوی با دادن یک چک دویست هزار دلاری ۲۰۰۰۰۰ دلار (رقمی که جوانک مالک فیسبوک انعام می دهد) به وزیر ویتنامی با تبختر کامل گفت اگر رفتار دولت ویتنام خوب باشد ما بیشتر کمک خواهیم کرد  .

این نویسنده می فرماید اقتصاد چین در زمان مرگ مائو در حال از هم پاشیدن بود . بله و نه

این درست است که در برخی از سالها رشد اقتصادی منفی بوده است ، ولی مگر همین مائو نبود که پس از بریدن از شوروی از پشت پرده آهنین! بیرون آمد و با ریچارد نیکسون دیدار کرد و به قول رسانه های آن روز دروازه های چین را به روی غرب ، بویژه آمریکا گشود .مگر آمریکا نبود که از سال ۱۹۴۹ سال پیروزی کمونیست ها تا سال ۱۹۶۱ بی وقفه چین را بمباران می کرد  و از راه برمه بیشترین کمک نظامی را به چیانگ کایچک سلاخ هم میهنانش می رساند و پس از آن تا سال سفر هنری کیسینجر به پکن از طریق سیا بارها اقدام به کودتا و ترور کرد و دمی حکومت انقلابی را آسوده نگذاشت ؟

در دنیای اشباع شده از اطلاعات آیا سخت است که به انبوه آمار و ارقام که به راحتی در دسترس ما است مراجعه کنیم و سخن به گزاف نگوئیم . مگر اینکه متعهد باشیم که “هرچه استاد ازل (غرب) گفت همان می گوئیم  .

اقتصاد چین در دوران مائو بجز دو دوره : دوره چهارساله “جهش بزرگ به جلو» ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۲ و دوره ده ساله «انقلاب فرهنگی » از ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۶ که رشد تولید ناخالص چین یکی دو سال منفی بوده ، در بقیه سالهای حکومت مائو از ۵/۲ تا ۹/۱۶ درصد رشد مثبت داشته است و جالب این که دیدار با نیکسون در سال ۱۹۷۲ روی داد که دقیقا در جریان انقلاب فرهنگی بود و جالبتر اینکه با وجود رشد منفی تا ۸/۲ درصد در یکی دو سال از سالهای انقلاب فرهنگی ، در همان دوره چین رشد مثبت ۸/۱۵درصد را هم ثبت کرده است  .

خطاهای مائو را توجیه نمی کنم ولی بی انصافی نیست که از خود نپرسیم که مائو و حکومت انقلابی اش میراث بر چه اقتصادی بوده اند ؟

باید به سیاق دروغپردازان آمریکائی چشم بر ویرانگری ها و ضربه های بنیان براندازی که غربی ها ، مخصوصا انگلیسیها به چین زدند ، که تنها در دو جنگ افیون بیش از سه میلیون نفر از چینی ها را کشتند که تریاکشان را آزادانه در بازار چین عرضه کنند که هم سود سرشار ببرند و هم آن ملت را خمار تریاک بکنند که بقول چرچیل ( در مورد عراقی ها در قیام ۱۹۲۰ در توجیه استفاده از سلاح شیمیائی گفت ) هرگز جرات برخاستن برعلیه متجاوزان را نداشته باشند ، ببندیم  .

قرن تحقیر The Century of Humiliation یا صد سال حقارت ملی The 100 Years of National Humiliation   را انگلیسی ها ، هلندی ها ، فرانسوی ها ، آلمانی ها با یاری روسها و ژاپنی ها از ۱۸۳۹ تا ۱۹۴۹ بر چینی ها تحمیل کردند و در نخستین روز قرن بیستم (۱۹۰۰) با همکاری آمریکا و آلمان و فرانسه و هلند در خیابانهای پکن با سرکوب انقلاب بوکسورها حمام خون براه انداختند ، انقلاب سون یاتسن را به حکومپ چیانگ کایچک وابسته و دیکتاتور بدل کردند و با کمک ژاپنی ها فراموش نشدنی ترین جنایت ها را مرتکب شدند  .

آخر چرا اینهمه خود کم بینی ملی و کم بینی منطقه ای و قاره ای ؟ آنهم منطقه و قاره ای که بر تارک پربالیدنی تمدنسازی جهان ایستاده است ؟

رقم زن عزیز چرا پنبه را از گوشهایتان بیرون نمی آورید که هلای جارچی تاریخ را بشنوید که زوال عمر اربابان سفید را فریاد می زند . اربابان سفیدی که در پانصد ساله گذشته کارنامه ای بر جا گذاشته اند که پر از تجاوز ، آدم دزدی به قصد برده داری ، قتل عام بیش از صد و چهل میلیون نفر از مالکان هزاره ای قاره آمریکا ،‌ به بردگی کشیدن بیش از شصت میلیون نفر انسان آزاد دزدیده شده از آفریقا تنها در همین قاره متمدنی که هزاره ها بر پای خود ایستاده بود تا این نابخردان کوته فکر خود-مرکز-بین بقول خودشان آن را کشف ! کردند و نامش را آمریکا گذاشتند ، اشغال سرزمین ها و غارت تمام منابع زیر زمینی ، روی زمینی و انسانی ملتهائی که تنها گناهشان صلح جوئی و نداشتن تکنولژی آدم کشی بود ، و به جا گذاشتن یک ویرانه که ادعا کرده بودند که بقول لئوپولد دوم شاه بلژیک (۱۹۰۸) و ویلیام مک کینلی رئیس جمهور آمریکا (۱۸۹۸)  آن ملتها را متمدن کنند ، گرچه بیچاره لئوپولد ناگزیر شد به نوشته روزنامه گاردین یازده میلیون نفر از کنگوئی ها را بکشد و هزاران نوجوان را بخاطر کمکاری در جمع آوری کائوچو دستهایشان را تا آرنج ببرد که عکسهای آن نوجوانان دست بریده را روزنامه ایندپندنت به نمایش بگذارد ، و آقای مک کینلی هم به گزارش مارک تواین چند صد هزار نفر را در فیلیپین قتل عام کند تا به بازار چین دسترسی راحت پیدا کند  .

ولی همین چینی ها بودند که هفتاد سال پیش از کریستف کلمب شیاد با ناوگانی عظیم شامل سی و دو کشتی پر از طلا و جواهرات و هدایا دور جهان رفتند و به نوشته گوین منزیس Gavin Menzis در کتاب معروفش « ۱۴۲۱ سالی که چینی ها امریکا را کشف کردند» ، به کارائیپ رفتند و به شمال این قاره رفتند و نقشه برداری از منطقه قطب شمال کردند و دو ماهی مهمان اهالی دومینیکن و هائیتی حالا شدند و هدایای زیادی رد و بدل کردند و مانند هر آدم متمدن دیگری خداحافظی مهربانانه کردند و بدون ادعای کاشف بودن برگشتند . همین نویسنده که خود استاد دریانوردی است می نویسد من تکان خوردم وقتی دیدم آنان (چینی ها) نقشه دقیق پاتاگنیا Patagnia (جنوبی ترین نقطه شیلی نزدیک قطب جنوب) و کوههای آندن را یک قرن پیش از اروپائی ها به دقت کشیده بودند . و قطب جنوب هم ۴ قرن پیش از اروپائی ها نقشه برداری شده بود  .

ولی آقای کریستف کلمب سفید متمدن در خاطراتش می نویسد : ما با آدمهای بسیار خوش اندام و سالم و خندان و مهربان روبرو شدیم که هرچه با ارزش داشتند به ما بخشیدند ولی آنقدر احمق بودند و شمشیر را نمی شناختند که لبه تیز آن را در دستشان گرفتند و دستشان را بریدند . بیست روز بعد می نویسد این آدمها بهترین برده برای ما می توانند باشند . برای همین سی نفر از خوش هیکل ترین شان را در انبار کشتی اش انداخت و با خود به اسپانیا و پیش شاه فردیناند و ملکه ایزابلای (مسیحی خیلی متشرع و خیلی متمدن) برد و با وعده برده های بسیار و طلاهای بیش از تصور و مهمتر از همه به دین مسیح آوردن آن کفار خوش اندام عریان پول و کشتی گرفت و سفری را آغاز کرد که به انهدام چندین تمدن از جمله اینکاها و آزتک ها و نیز قتل عام و غارت هست و نیست شان انجامید  .

نویسنده عزیز؛ جهان دگرشده است . نظم نوین جرج بوش پدر به جای نامطبوع تاریخ پرتاب شده است و امریکن سنچری American Century جرج دوم و اوباما هم در همان مجرا سرازیر شده و حالا قرن آسیا پای بر عرصه گذاشته و با گامهای شتابان می رود که این پرونده شرم آلود ویرانی ها و کشتارهای غربی ها را برای همیشه دفن کند و هویت تمدن ساز خودش را بار دیگر باز یابد .

نگوئید که نمیدانم پاستور میکرب را کشف کرده ، آلکساندر بل تلفن را و انیشتن نسبیت را به جهان هدیه کرده ، گرچه می دانیم بقول (فزونی از اندیشمندان ومتفکران غرب بارها وبارها ازنقش و تاثیرپذیری آموخته ها و دانسته هاشان ازخردورزی ایرانیان وصاحبان تفکر شرق بوده و یاکه ( بقول برتراند راسل چیزی بنام قرون وسطی در کار نبوده ، غرب هیچ نداشته و هرچه که امروز دارد از مسلمانان گرفته است) . و اگر خیل فیلسوفان و اندیشه سازان غرب (که بجز استثنائی چند همگی نژادپرست و خودشیفته و ضد اخلاق بوده اند ،حتا منتسکیو ،حتا ولتر ووو.) نبودند ، ما امروز این تمدن را نداشتیم و مدرنیسم که لقلقه زبان ما است را نداشتیم و ما روشنفکران جهان ناغربی چگونه بدون اسم بردن از آنها اظهار لحیه وفخرفروشی می کردیم . مگر نه اینکه اگر آن اسامی نبودند ما هیچ بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم .

نویسنده محترم لطفا لا اقل شما چشمهایتان را بشوئید و جهان نوین را یکبار دیگر بنگرید . باور کنید چه شما ببینید و چه نبینید، جهان دیگری به راه است  .

جهان ، مدیران و سازندگان نوینی را گواه است . اگر شما تمدن و جهان وخانواده ملل را تنها از چشم آبی ها و موبورها قبول دارید ، افسوسمندم که‌ دینامیسم تحولات بی شما و بی ما راه خود را می پیماید .

شاید شما از چینی ها بخواهید مدل چشمانشان را با جراحی پلاستیک عوض کنند و لنز آبی رنگ در چشمانشان بگذارند و مانند مایکل جکسون سیاهپوست که توانست رنگ پوستش را سفید کند ، آنان ، چینیها ، که در تکنولژی آمریکا را پشت سر گذاشته اند ، راحت تر بتوانند پوستشان را سفید کنند تا ما هیچ مشکلی نداشته باشیم .

باز گفته سهراب را تکرار می کنم : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت .

چین، ویتنام و کره‌‌شمالی ٣ کشور آسیای شرقی بودند که پس از ظهور کمونیست در شوروی به این جبهه پیوستند و حکومت‌هایی را براساس همان الگو طراحی کردند: حزب واحد ، دولت مقتدر، برنامه‌ریزی متمرکز، دشمنی با آمریکا و نبود دموکراسی

جنگ ویتنام و آمریکا در سال ۱۹۷۳ با تصمیم به عقب‌نشینی نیروهای ایالات متحده از خاک ویتنام به پایان رسید و بعد از اتمام جنگ تا سال ۱۹۷۵ رهبران حزب کمونیست ویتنام سرمست از پیروزی نظامی خود اسیر همان توهمات پیشین بودند تا اینکه کشور به مانند (برادر بزرگتر _ چین کمونیست) در ورطه فقر تدریجی افتاد.

در چین بعد از مرگ مائو اقتصاد در حال از هم پاشیدن بود و میلیون‌ها انسان از گرسنگی جان خود را از دست دادند تا آنکه شیائو پینگ با معرفی ایدۀ «فکر نو» که تلفیقی از اقتصاد رقابتی و استقبال از سرمایه‌گذاری خارجی به رهبری حزب کمونیست حاکم بود نه تنها توانست پرجمعیت‌ترین کشور جهان را در مسیر تازه‌ای قرار دهد بلکه الگویی برای سایر کشورهای کمونیست بخصوص ویتنام نیز شد و هشت سال بعد از معرفی «فکر نو» در چین کمونیست، ویتنام که آنروزها تورم ۷۰۰ درصد و خطر فروپاشی کامل اقتصادی را تجربه میکرد همان روش را مبتنی بر ارتباط با دنیای آزاد و جلب سرمایه‌های خارجی در پیش گرفت.

ویتنام امروز علارغم حفظ پوسته خارجی کمونیستی خود از انزوای سیاسی خارج شده، مشمول تحریم‌های جهانی نیست، اقتصاد خود را به بازارهای جهانی پیوند داده و با تضمین رفاه مردم یکی از کشورهای سریعاً رو به رشد در شرق آسیا محسوب می‌شود که با جلب ۱۶ میلیون گردشگر خارجی در سال یکی از کشورهای بسیار مستعد برای جلب سرمایه‌های خارجی به شمار میرود.

اما کره شمالی که همچنان به عقیده‌گرایی کمونیستی دوران استالین و مائو پایبند مانده با وجود برخورداری بیشتر از میراث باقیمانده از دوران تسلط ژاپنی‌ها در زمینۀ وجود زیرساخت‌های شهری و صنعتی عملا در حال درجا زدن و عقب ماندن از سایر کشورهاست و شاید هیچ حکومت دیگری در جهان مثل کره‌شمالی مردمان خود را به یک چنین شیوه وحشیانه‌ای در جو هراس، سرکوب و گرسنگی گرفتار نکرده و با وجود انواع تحریم‌ها نه تنها تغییری در رفتار رژیم پیونگ یانگ رخ نداده بلکه سران این کشور در نهایت تصمیم گرفتند با ساخت انواع بمب هسته‌ای به کل سرزمین خود را از دنیای بیرونی جدا کنند .

۵ شهریور ۱۳۹۹